امیرعباسامیرعباس، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 24 روز سن داره

امیرعباس معجزه زندگی مامان وبابا

بطری نوشابه و......

امیرعباس نازم امشب ٢٢آذر ماه سر میز شام بودیم که یک دفعه متوجه شدیم به خاطر بطری نوشابه با روروک به طرف جلو اومدی و برای گرفتنش کلی دست و پا میزدی. من وبابا رضا خیلی خیلی خوشحال شدیم و خدا رو شکر کردیم.چون اولین باری بود که به طرف جلو قدم بر می داشتی. ...
7 اسفند 1391

اولین غذای کمکی

پسرم امروز مامانی برات حلیم درست کرد.اولین غذایی که مامان برات درست میکرد وبا ذوق و شوق دوست داشت که خوب استقبال کنی.بلاخره حلیم رو خوب خوردی و خیلی خوشت اومد. دستم درد نکنه و نوش جان.راستش یاد حلیم هایی که خاله راحله برای پسرخاله علیرضا درست میکرد افتادم  .چون بیشترش رو من میخوردم . ...
8 بهمن 1391

یه کوچولو سرما خوردگی

عسلم بعد از این که به تهران برگشتیم احساس کردم که سرما خوردی وآبریزش بینی داری.خیلی نگران شدم.واسه همین روز ١٢ آذر بود که به بیمارستان کودکان مفید رفتیم ولی پزشک بعد از معاینه گفت چیز مهمی نیست وکمی آبریزش داری و یه قطره بینی تجویز کردند.ا ن شاا... زود زود خوب بشی. ...
8 بهمن 1391

مراسم آش مامان جون 12محرم

عزیزتر از جانم امروز ٧آذر برابر با١٢ محرم مامانم یه مراسم آش داره که هر ساله برگذار میشه.منم بخاطر اینکه شما تو آرامش باشی و یه وقتی ازت غافل نشم شما رو پیش بابا رضا خونه مامان جون لعیا گذاشتم .البته هرثانیه دلم برات تنگ میشد.وقتی که مراسم تموم شد بابایی شما رو پیشم آورد ومن کلی بوست کردم و تو بغلم گرفتم.وای که چقدر دوستت دارم.   ...
8 بهمن 1391

کنترل ماهیانه

خوشگلم امروز یعنی٣٠آبان ماه برای کنترل ماهیانه به مطب دکتر کودکانت رفتیم.خیلی از وضعیتت راضی بود و توصیه کردند که بهت فرنی وسوپ بدم ولی راستش من نمی خوام بدم چون به نظرم خیلی زوده.بعد دو هفته غذای کمکی رو حتما شروع میکنم.درضمن قطره آهن رو هم تجویز کردند. وزن:٦٩٠٠کیلوگرم دور سر:٤٣ سانتی متر قد:٦٦سانتی متر ...
8 بهمن 1391

امیرعباس .........

عزیزدلم امشب یعنی ٢٥آبان متوجه شدم که نام زیبایت را می شناسی و وقتی صدات میکنم سرت رو به طرفم میکنی ودنبال کسی که صدات کرده میگردی. آفرین صد آفرین هزارو سیصد آفرین      بچه خوب ونازنین فرشته روی زمین ...
8 بهمن 1391

واکسن 2ماهگی

  نازگل مامان امروز حدود ساعت ١١به همراه باباجون ومامان جون برای زدن واکسن ٢ماهگی به خانه بهداشت رفتیم.وای که چقدر گریه کردی.کم مونده بود تا منم گریه کنم .وقتی به خونه برگشتیم خاله راحله همش بغلت می کرد ومیگردونت تا درد پات از یادت بره.دستش درد نکنه.البته تا عصر حالت بهتر شد واصلا تب نکردی.خداروشکر نازنینم از همون دو ماهگی خنده های نازت شروع شد به همه میخندیدی وای که موقع خندیدنت ناز میشدی.هر لبخند نازت زندگی جدیدی به من می داد. ...
8 بهمن 1391

واکسن 4 ماهگی

امروز ساعت ١٢ظهر ٩١.٨.٦ با عمو امیر رفتیم واکسن بزنیم .اولش گریه کردی ولی بعدا حالت بهتر شد.و هر ٤ساعت یکبار بهت استامینوفن می دادم .خدا رو شکر تا عصر حالت بهتر شد. ...
8 بهمن 1391